همه چی آروم نیست و من چقدرخوشبخت نیستم.الان دلم فقط یه چیزترش مثل اون آلوچه ها یا لواشک و قاراترش جنگلی میخواد.وای دهنم آب افتاددلم به تاب تاب افتاد.بایه پلاستیک پر کتاب برگشتم خونه مامانم گفت خریدی؟گفتم نوچ بچه ها برام آوردن.مرسی از زهرا،مریم،سعیدوبقیه که انقدرخوب و بخشنده ن.تازه اینجوروقتا میفهمم خاله مامان چندماه قبل مرگش چه زجری می کشیدکه میگفت دلم نمیکشه دلم فقط یه چیز خنک میخوادحالا دوغ باشه نوشابه باشه یاقوروتی باشه یاهرچیز ترش دیگه ای که میتونه جیگرمو تازه کنه منم همینجورشدم دلم چیزداغ و گرم صده و رو حرارت رفته نمیخوادوقتی ام یکم میخورم حالم بدمیشه و حالت تهوع بهم دست میده البته منم بهش دست می دم چون هرچی باشه اول سلام بعدکلام و به این ترتیب غذامیخورم و خداروشکرهنوززنده و پابرجا و یکم مریض احوالم و میگذره. وبرای همینه که سکینه بهم میگه باهمین کارات هیکلتو نگه داشتی بله ما اینیم دیگه
خدایا تا اخرابان به زمان من برکت بده.آمین
خدایا تا اخرابان به زمان من برکت بده.آمین+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم مهر ۱۳۹۶ساعت 13:36  توسط mahi |
