خرید بک لینک
میخواستم برم کلاس و برا استاد داستانمو بخونم میخواستم برمو داستان و حرفهای بقیه رو بشنوم بابام گفت نمیخواد بری امشب شب عروسیه لیلاست میری کلاس و ساعت 6 برمی گردی روکارت نوشته 6 شروع میشه تا اونجا یه ساعت راهه دیرمیشه ما 5میریم نخواستم به خاطرخوشحالیه شب قبلش سر قضیه توافق خونه خوشی شو ازش بگیرم و ناراحتش کنم ولی خودم سه ساعت مفید سرکلاس رو ازدست دادم. آخرشم اون عروسیه شلوغ پلوغ و شام خورش قیمه مسخره .چی بود والا.

ناراحتم

نگرانم

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم شهریور ۱۳۹۶ساعت 19:11&nbsp توسط mahi |


برچسب: نویسنده: پرهام صمیمی تاريخ: چهارشنبه 24 آبان 1396 ساعت: 21:36

صفحه بندی